آورده اند که موش پُر هوشی سفید در گوشه ای قرار گرفته و از گوشه ای توشه ای تمتّع کرده، ناگاه گربه ای در کلبه او در آمد. موش را دست و پا به هم بر آمد. و در زیر چشم نگاهی می کرد و از سوز سینه، آهی می کشید. گربه بر آشفت و گفت: ای دزد نابکار! از برای چه آه کشیدی؟ و از من چه دیدی که سلام نکردی؟
موش در جواب گفت: ای شهریار عالی مقدار! هرگز کسی شنیده باشد که در حالت نزول ملک الموت، کسی بر او سلام کرده باشد؟
از این جواب گربه آزرده شد و گفت: ای نابکار! کجا از من ستمی به تو رسیده که از این قبیل سخنان می گویی؟سلام کردن سنت است و جواب سلام واجب. پس اگر تو سلام کنی مرا متعهد امر واجبی کرده ای. من خواستم که ثواب برای تو حاصل شود. نقلی وارد شده که در ایام حضرت نبوی(صلعم) شخصی در جایی پنهان شد که شاید در سلام بر آن حضرت سبقت بگیرد. جبرئیل آمد و آن حضرت را خبر دادو گفت: حق تعالی می فرمایدکه فلان شخص در فلان موضع پنهان است تا در سلام برتو سبقت گیرد
حکایت
راهداری بد کیش و بی دیانت بود و مسافرین از دست او دلگیر بودندتا روزی که وفات یافت مردم می گفتند حال این راهدار چگونه باشد؟ قضا را شبی یکی از صلحا آن شخص را به خواب دید که(ادامه داستان در قسمت دوم)
به قول سهراب «به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا...