پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ - 21:12 - حسین شمسی -
امروز 30/3/92به اتفاق جمعی از همکاران، به لب دریای لــله رود واقع در ساحل رودسر رفتیم من و آقایان راهمی(مدیر محترم مدرسه مطهری)، برنوی (معاون آموزشی) اولیایی(معاون پرورشی) محمدی (معاون دفتری) یکتایی(معون رایانه)دیانتی(مشاور) صیادی(دبیر ورزش) غمگین(دبیر ورزش) و کاظمی پور بودیم جای همه دوستان خالی. به ما خوش گذشت اما خاطره جالبی که اتفاق افتاد این بود که:
ما داخل آب دریا بودیم که دیدیم بچه ای سراسیمه در حالیکه ماشین(جیپ) خود را رها کرده، به سمتی می دود. من از آب خارج شدم و به سمتش رفتم فریاد زنان می گفت: پدرم من را می کشد . ماشین دارد آتش می گیرد.من وقتی به ماشین رسیدم همکارانم درحال کمک به او بودند. از او پرسیدم: چه شده؟ با اضطراب و نگرانی گفت: آقا پدرم منو می کشه دو دوست کوچکتر از او حرفش را تأیید می کردند. و بسیار نگران از تنبیه پدرش بود. گفتم: چند سالت؟ گفت: میخوام برم ششم. گفتم آروم باش آیا ماشین نزد پدرت از تو با ارزشتر است. شماره اش را گرفتیم و زنگ زدیم و پس از چند دقیقه عمویش آمد و ماشین را روشن کرد و کودک نفس راحتی کشید
به قول سهراب «به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا...